چشم پنجره
حق دیدن را اداء نمیکند
تا آسوده خاطر
به زیر سقف بودن
را
لازمه زندگی دانست.
راهی
که چشم به بینهایت باز میکند
قید رسیدن را
به ازاء در مسیر ماندن
با کمال میل میزند.
رد بجا مانده
از عبور رود
روی دوش خاک٫
آتش افسوس
به جان عطش می کِشد
وقتی
باد گرد و غبار را
به ضیافت رقص میبرد.
طعمه ای
که صید نمیشود
صد البته که
حیف میشود.
جنون
تنها فرصتی است
که
شانس کودک شدن
را
در هر سنی به ما
میدهد.